خیلی دوست داره تو یه موضوعاتی رو مخ آدم راه بره . این رو از همون سفر ترکیه دستگیرم شد . از اون سفر که برگشتیم اصلاً فکر نمی کردم دیگه باهاش صحبت کنم . جاتون خالی . دمار از روزگارمون درآورد . زدیم خودمونو به آلزایمر و فراموشی . گفتیم بیخیال . یه بلایی سر ما آورد . رفیقمونه! تموم شد و رفت . تو عالم رفاقت که چرتکه نمی ندازن . دو سه هفته نشد که بعد از سفر استارت مکالمه مجدد خورد و به ماه نکشید که با "آلزایمر خود خواسته " من ، موضوع یه جور تو عالم رفاقت رفع و رجوع شد . از اونجا که کلاً بیخیالی طی میکنم صحبت از سفر مجدد با یکی از رفقا که شد و .قتی هم بهش گفتم خودش یه چیزایی درباره یه همسفری دیگه به شوخی گفت . پیش خودم می دونستم که تا بالای دار هم برم ، برم ، ولی دیگه باهاش حداقل سفر نمی رم . ولی تو صحبتها به روش نیاوردیم . گفتم : خر که نیست ، خودش می فهمه . دیروز حین یکی از تماسهای کاردرستش دراومده میگه : " راستی واسه سفر رو من اصلاً حساب نکن ! یادت رفته چقدر بهم بد و بیراه گفتی . یه ذره فکر کن تا یادت بیاد "!!!! بابا خدایی روت رو برم . پیش گرفتی که پس نیفتی . دمت گرم و صد البته درود بر اعتماد به نفست!
من جات باشم دوبار تو چاه نمیوفتم هیج جا نرو باهاش از ما گفتن بود بهش اعتماد نکن حتی وقتی مهربونه
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
و اینگونه من تنها ماندم