پرگار

شرح حال ماست این...

پرگار

شرح حال ماست این...

سلطان اعتماد به نفس!

خیلی دوست داره تو یه موضوعاتی رو مخ آدم راه بره . این رو از همون سفر ترکیه دستگیرم شد .  از اون سفر که برگشتیم اصلاً فکر نمی کردم دیگه باهاش صحبت کنم . جاتون خالی . دمار از روزگارمون درآورد . زدیم خودمونو به آلزایمر و فراموشی . گفتیم بیخیال . یه بلایی سر ما آورد . رفیقمونه! تموم شد  و رفت . تو عالم رفاقت که چرتکه نمی ندازن . دو سه هفته نشد که بعد از سفر استارت مکالمه مجدد خورد و به ماه نکشید که با "آلزایمر خود خواسته " من ، موضوع یه جور تو عالم رفاقت رفع و رجوع شد . از اونجا که کلاً بیخیالی طی میکنم صحبت از سفر مجدد با یکی از رفقا که شد و .قتی هم بهش گفتم خودش یه چیزایی  درباره یه همسفری دیگه به شوخی گفت .  پیش خودم می دونستم که تا بالای دار هم برم ، برم ، ولی دیگه باهاش حداقل سفر نمی رم . ولی تو صحبتها به روش نیاوردیم . گفتم : خر که نیست ، خودش می فهمه . دیروز حین یکی از تماسهای کاردرستش دراومده میگه : " راستی واسه سفر رو من اصلاً حساب نکن ! یادت رفته چقدر بهم بد و بیراه گفتی . یه ذره فکر کن تا یادت بیاد "!!!! بابا خدایی روت رو برم . پیش گرفتی که پس نیفتی . دمت گرم و صد البته درود بر اعتماد به نفست!

نظرات 1 + ارسال نظر
بارون دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:52 ب.ظ

من جات باشم دوبار تو چاه نمیوفتم هیج جا نرو باهاش از ما گفتن بود بهش اعتماد نکن حتی وقتی مهربونه

باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
و اینگونه من تنها ماندم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد