دیوانه از قعر چاه فریاد می زد
به امید یاوری بی دریغ
و ما از بالای چاه بر حماقت او خنده ها می کردیم
و دیوانه بی انتها فریاد کمک داشت
فریاد او فریاد انسان بود در تاریخ وجود
و دیوانه با فریادش همه مرز ها را رد می کرددیوانه عمق نگاهمان را با عمق گودی چاه می سنجید
و شاید عمق حماقتمان
و آنگاه فریاد می زد
کسی چه می داند
شاید فریادش تا عمق کوچه باغ های شهرمان می رفت
شهری که اینک بی کوچه باغ بود
و دیوانه در هراس از این تصویر همچنین فریاد می زد
انوشیروان بهدین
کوچه باغ شهرها ویران شده
نام این ویران کنون ایران شده
عاقلان با گریه در اعماق چاه
دست هر دیوانه در دستان ماه
هیچ ربطی به شعر شما نداشت ولی از اونا بود که یه دفعه میاد و نمیشه ننوشت .......
اتفاقا کاملا مربوط بود . ممنون