چند روزیه که آلبوم جدید " محمد اصفهانی" عزیز رو تهیه کردم . وقت نشده بهش گوش بدم . ابتدای صبح از خونه که بیرون می یام یاد " بی واژه " می افتم . استارت رو که می زنم و ضبط که روشن میشه ، دل به هر جا می ره . می گذره و می گذره و من نادم از از دست دادن شنیدن این آلبوم تو چند روزی که تهیش کرده بودم و سرخوش از شنیدن این کار زیبا رو آسمونها در حال پروازم . نزدیک انتهای کار میرسه که می شنوم:
شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیفتد
ز نازکی، ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان که شنیدی، سری به شانه بیفتد
عاشق این آهنگ میشم و پیش می رم :
به کار آنکه برون از بهشت گشته، عجب نی
که در جهنم غربت به یاد خانه بیفتد
نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی
خدایْ را که مبادا دل از نشانه بیفتد
هر بیت که خونده میشه لذت مضاعف میشه :
دلم به کشتی کُربَت، به طوف لُجّهی غربت
چو از کرانهی تربت، به بیکرانه بیفتد
داره کم کم اشک به چشم ها می یاد که در موافقت خونده میشه :
شوم چو ابر بهاران، ز جوشِ اشکِ چو باران
که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد
جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جامِ جهانی
کَمِ سکندر و دارا، کز این فسانه بیفتد
و اینک تیر خلاص :
خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد
اَلا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرم
مگرْ، که مرغک زاری از آشیانه بیفتد...
بخشی از نامم رضاست و رضا نمی دهم که در حق او تشکیک روا دارم و ایضاً شعر را عالی ندانم . هر چند که بعدا بفهمم برای " علی معلم دامغانی" است . گرچه در دل با خود می گویم : کاش او را با سیاست کاری نبود .